X
تبلیغات
اینجا رفسنجان ...
تاريخ : یکشنبه 6 بهمن1392 | | نویسنده : ح - برخورداری پور

از دیدن مردم تقریباً زیادی که در محل جمع شده بودند می شد حدس زد که حادثه ای رخ داده است. جلوتر رفتم تا ببینم چه خبر است. یک خودرو پراید را دیدم که قسمت جلو آن درست و حسابی تو رفته بود و شیشه آن هم خرد شده بود. جمعیت را شکافتم و نزدیک تر رفتم حالا دیگر می توانستم صدای ناله و فریاد فردی را بشنوم که به نظر می رسید همان خودرو پراید با او برخورد کرده است دقیق تر که شدم دیدم زنی است که کف خیابان ولو شده و از شدت درد ناله می کند، به مجرد این که دیدم فرد مجروح، زنی است که حتی توانایی کشیدن روسری خود به سرش را هم ندارد سریع عقب گرد کردم. برای انجام کاری آمده بودم به یک بانک که از قضا درست مقابل همان بانک تصادف شده بود. وارد بانک شدم و پس از گرفتن نوبت، روی صندلی انتظار نشستم. اما نگاهم به محلی بود که مردم لحظه به لحظه در آنجا بیشتر جمع می شدند. حیرت آور بود! جمعیت حاضر که قریب به اتفاق آنها مرد هم بودند از بالای سر زن مجروح، تکان نمی خوردند، با خود گفتم آیا اگر این زن، مادر یا خواهر یکی از همین کسانی بود که بالای سرش ایستاده اند، آن شخص چه حس و حالی می توانست داشته باشد؟ مگر زنی که روی زمین ولو شده و از شدت درد ناله می کند، دیدن دارد؟ در همین حین، زنی که از آن حوالی می گذشت تا دید قضیه از چه قرار است رو به جمعیت کرد و مردانه تشر زد:

« شما اینجا ایستاده اید که چی ببینید؟ بروید کنار، والله قباحت داره...!

جمعیت متفرق شدند، لحظاتی بعد ماشین اورژانس هم رسید و زن مجروح را بعد از مداوای اولیه، به بیمارستان منتقل کرد. کار من هم در بانک تمام شد و سوار بر ماشین به سوی محل کارم برگشتم. پشت چراغ قرمز توقف کردم. بر روی شیشه عقب خودرویی که جلوی من و پشت چراغ توقف کرده بود جمله ای جلب توجه می کرد:

« در شهر ما، غیرت عباس، حرف اول است»

هنوز در فکر آن زن افتاده بر زمین، چادر افتاده از سرش، روسری به کنار رفته اش و مردمی هستم که ...  



تاريخ : پنجشنبه 21 آذر1392 | | نویسنده : ح - برخورداری پور

زندگی در رویا

زندگی کردن در رویا گاه چه زیبا و گاه چه دست نیافتنی است...

  راه رفتن در زیر باران، بی واهمه ی خیس شدن، بی دغدغه ی این که چتری با خود برداشته ام یا نه!

 رویاهای انسان، گاه چه معصومیت کودکانه ای به خود می گیرند، مثل گرفتن قاصدکی در دست و یکباره فوت کردن به همه ی زندگی آن و تمام...

نشستن در کنار جوی آبی که سنگی بزرگ در مسیرش قرار گرفته است. دیدن آب تلنبار شده ای که در پشت این سنگ جمع شده و از بالای آن سر ریز کرده است. صدای پای آب چه زیباتر می شود آن وقت...

راه رفتن در میان یک آغل گوسفند چه مضحک می نماید گاهی، اما همه ی نامطبوعی ها هم باب طبعت می شوند وقتی دستی بر پشت گوسنفندان بزرگ و کوچکی می کشی که سعی دارند از مقابلت فرارکنند.

بالا رفتن از یک کوه و نشستن بر  بلندای آن و از فراز، فرود را نگریستن.

دویدن در گندمزاری بی انتها و همه ی غم های دنیا را خندیدن و خندیدن و خندیدن... بی آن که کسی  انتظارت را بکشد. محو شدن در سروری بی انتها

زندگی کردن در رویا گاه چه زیبا و گاه چه دست نیافتنی است...



تاريخ : جمعه 7 تیر1392 | | نویسنده : ح - برخورداری پور

نمایشگاه کتاب رفسنجان جدای از یک رخداد خوب فرهنگی که در رفسنجان اتفاق افتاد، برای من از منظر دیگری هم قابل توجه بود و آن، دیدار با استاد هوشنگ مرادی کرمانی بود. نویسنده ای که با داستانهای بی تکلف، ساده و بی پیرایه خود، همیشه نه تنها برای من، بلکه برای امثال من که نوع نوشتن صادقانه او را دوست داشته ایم، شیرین و جذاب بوده است. وقتی که در نمایشگاه استاد را دیدم نمی دانم چرا یکباره همه غم ها و رنج ها و مرارتهایی که در کتاب« شما که غریبه نیستید» او خوانده بودم جلوی چشمم زنده شد و از شما چه پنهان، بغضی ناخواسته گلویم را گرفت. کتابی که در واقع، سرگذشت زندگی پر فراز و نشیب خود « هوشو» و یا به عبارتی هوشنگ مرادی کرمانی است. به هرحال فرصتی دست داد تا ما با افتخار هر چه تمام، استاد را از نزدیک ببینیم و در آنجا این کتاب را استاد برای همسرم، کتاب « قصه های مجید» را برای پسرم و کتاب «تنور» را برای خودم امضا کرد و ما امروز خوشحالیم که در کتابخانه خود سه کتاب ارزشمند را داریم که یکی از مفاخر ایران زمین و دیار کریمان آن را برایمان امضا کرده است. نویسنده چیره دستی که بسیاری از کتاب هایش به زبانهای خارجی نیز ترجمه شده تا غربی ها نیز طعم توت های ترش و شیرین سیرچ را، خنکی رودخانه های زلالش را، صدای بره ها و بزغاله های بازیگوش زادگاه کودکی اش و خلاصه خیلی چیزهای دیگر را در سطر سطر نوشته های او احساس کرده و در یک کلام به میهمانی سادگی، صفا و صمیمیتی بروند که حد و مرزی برای آن در دنیا نمی توان قائل شد. 



تاريخ : جمعه 31 خرداد1392 | | نویسنده : ح - برخورداری پور
خیلی سعی کرده بودم تا دوستی ام را به او بهم بزنم. آخه می دونید برای کسی مثل من در این سن و سال، برقراری چنین رابطه هایی دور از شأن بود. خلاصه به هر صورت، مدتهای تقربباً زیادی بود که ارتباط چندانی با او نداشتم. خیلی با من ادعای دوستی می کرد. چه خلوت های وسوسه انگیزی که با هم داشتیم، چه حرف های اغوا کننده ای که همیشه زیر گوشم نجوا می کرد، من آدم چندان بی قیدی نبوده و نیستم از همین رو وقتی نماز می خواندم به من اعتراض می کرد که چرا نماز می خوانی؟ من همین قدر هم طاقت دوری ترا ندارم. به همین خاطر موقع نماز هم جلویم می نشست و به من خیره می شد و از شما چه پنهان، ادا و عشوه در می آورد. یادمه پارسال، اونو قال گذاشتم و به یک بهانه ای رفتم اعتکاف، وقتی فهمید ازم قهر کرد و تا مدتها سراغی ازم نگرفت. از این موضوع خوشحال بودم آخه علیرغم این که او ادعای عشق و دوستی زیادی با من می کرد من خیلی از او خوشم نمی آمد و به همین خاطر از قهر او خوشحال بودم، اما چند وقتی است که دوباره سر و کله او پیدا شده است، وقتی مرا دید بر خلاف میل باطنی من، مرا بوسید و معذرت خواهی کرد. همین بوسه او حالم را مدتی است که دگرگون ساخته است، مثل انسانهای مریض شده ام که به هیچ چیز و هیچ کس رغبتی ندارد و جالب این که پرستار این روزهای تنهایی و رنجوری من خود او شده است. امسال گفتم می خواهم بروم اعتکاف اما اجازه نداد و گفت تو مریض هستی باید استراحت کنی! گفتم دعای ندبه گفت تو مریضی... گفتم نمازم چند وقت است که قضا می شود گفت اشکال ندارد تو مریض هستی...بعداً قضایش را بخوان

و دیروز هم یک گردنبند زیبا برایم هدیه آورد و خودش با دست خودش به گردنم انداخت. وقتی از کنارم رفت، فرصت کردم تا به آن نگاهی بیندازم. اندازه زنجیرش طوری بود که تا روی قلبم می رسید. زنجیری از طلا بود با قلبی کوچک که از وسط باز می شد. آن را باز کردم... چقدر زیبا اسم هر دوتایمان را داخلش حکاکی کرده بود:

 حسن-  شیطان



تاريخ : پنجشنبه 23 آذر1391 | | نویسنده : ح - برخورداری پور

سلام به همه دوستان و عزیزان بزرگوار. تشکر از همه کسانی که لطف کرده و در نبود و به عبارتی تنبلی بنده به من و دلنوشته هایم سر زده اند.

به همه شما ارادت دارم و لطفتان را می ستایم. گرفتاری ها مانع از این است که دستی به سر و روی وبلاگم بکشم و حال و هوایی به آن بدهم. خدا بخواهد در حال انجام کاری هستم که خیلی وقت پیشتر از اینها می بایست انجامش می دادم. محتاج دعای خیرتان هستم.دوستتان دارم به اندازه ستاره های شب های کویر شهرم.



تاريخ : جمعه 10 شهریور1391 | | نویسنده : ح - برخورداری پور
معده هایی که از علف سیاه "بدبینی" پر شده اند

و نشخوار واژه هایی یاوه و مهمل:

" دنیا چهار نعل به سوی پیشرفت می تازد و ما هوز درگیر آخوندها و ملاهاییم، تا مبادا ض ضالین را کم کشیده باشیم، مبادا فراموش کنیم که قدم به مستراح که می گذاریم خدای ناکرده... با پای راست وارد شویم"

نشخوار واژگانی که با آب دهن " تمسخر" آغشته گشته اند:

" احمدی نژاد"

و " جنتی" که هرگز نمی میرد

"مرغ"

کیلویی "سه هزار میلیارد"...

" اختلاس"

"گرانی"

"فساد"

  و این آخری ها:

" جنبش عدم تعهد" با چند کشور در پیتی

" بی خاصیت" و یک " تهران تعطیل"

بی خیال آنهایی که رفتند و زمزمه کردند:

" ما برای این که ایران، کشور شیران شود، خون دلها خورده ایم، رنج دوران برده ایم"

ای بی انصاف ها...




تاريخ : یکشنبه 21 خرداد1391 | | نویسنده : ح - برخورداری پور
  تازگی ها رئیس پایگاه روستا شده. هر وقت من و چند تا دیگر از بچه ها را تو مسجد می بینه می گه: بیاین کمک بدید تا سر و سامونی به پایگاه بدیم... می بینم دست تنهاست به بچه ها می گم بیایید بریم هر کدوم یه گوشه از کار رو بگیریم گناه داره طفلک! و می رویم...

بعد از موافقت ما و طی یک ضرب الاجل دو دقیقه ای من می شوم مسوول فرهنگی و تبلیغی و از این جور چیزها. یکی می شه مسوول تربیت بدنی پایگاه، یکی معاونت انسانی و ...  می نشینیم و صحبت می کنیم که هر کسی چکار بکنه.

شب که به خانه بر می گردم می نشینم و با خودم فکر می کنم:

...حالا که رفتی عضو پایگاه شدی اومدی و تقی به توقی خورد و جنگی در گرفت و گفتند بیایید برید جبهه. می ری یا نه؟ اگر نری که مردم می گن این که خیر سرش بسیجی این مملکته نمی ره تکلیف ما معلومه. حالا اومدی و رفتی، چطور از دلت می آد زن و بچه ت رو بذاری و بری و از همه مهم تر اگر رفتی و زدند یک تیری، توپی، خمپاره ای تو سرت و کشتنت چی؟!

خیالات برم می دارد... سعی می کنم از این فکرهای احمقانه خارج شوم. در همین حال نگاهم می افته به عکس روی دیوارش که داره از توی قاب با اون چشمای قشنگی که هیچ وقت از نگاه کردن بهشون خسته نمی شم بهم نگاه می کنه. مثل این که داره به من و به افکارم و بزدلی ام می خنده، مثل این که داره می گه« بچه! برو کشکت رو بساب!جبهه رفتن و شهید شدن نه کار تویه نه کار بزرگتر از تو که ادعاش می شه، جبهه رفتن و جون دادن و تن، سپر گلوله و خمپاره کردن، مرد می خواد که تو و امثال تو نیستید...»

و درست می گوید: رفتن و سر دادن مرد می خواهد، مردی مثل حاج ابراهیم که گلوله توپ در نزدیکش به زمین خورد سر او اما به آسمان رفت. 

همسر حاج همت می گفت :
خدا چشمان ابراهیم رو با قابش از ما گرفت ...



تاريخ : چهارشنبه 10 خرداد1391 | | نویسنده : ح - برخورداری پور
نگاهی به قناری تنهایم می اندازم که گوشه ای از قفسش کز کزده است. به نظر می رسد حال و حوصله خواندن ندارد. ظرف آبی را که مخصوص آب تنی کردنش است بر می دارم و آن را پر از آب خنک و زلال می کنم. درب قفس را باز می کنم و آن را داخل قفس می گذارم. از روی چوب پایین می آید. اول نوکش را به آرامی داخل آب می زند و بعد پرهایش را و کمی بعد...

قیافه خیس آبش دیدنی است. قفس را نزدیک پنجره می برم تا از نور ملایم آفتاب پشت پنجره لذت ببرد. شروع به آراستن پرهایش می کند. قفسش را هم تمیز می کنم، آن را به کلی فراموش کرده بودم و نمی دانستم این قدر آلوده است. قناری تنهای من چقدر سر حال به نظر می رسد و سبک!

آلودگی یکسال گناهان کوچک و بزرگ اذیتم می کند. احساس بی قراری می کنم. خودم را محتاج آبی سرد و زلال می بینم تا تن به خنکای آن بسپارم و ایام اعتکاف همان چیزی است که من این روزها بی صبرانه به انتظارش نشسته ام تا در گوشه دنج آن، بر همه تظلم هایی که به خودم و نفس خودم کرده ام اشک بریزم و بخشش آنها را از خدای خودم درخواست نمایم. اعتکاف برای من همان نور تابیده شده از پنجره لطف و عنایت خداست که من به انتظار تابش آن نشسته ام.



تاريخ : پنجشنبه 7 اردیبهشت1391 | | نویسنده : ح - برخورداری پور
امروز، برای انجام کاری، گذارم افتاد به دبستان قدیمی زادگاهم. دبستانی که خاطره های کوچک و بزرگ زیادی از آن در ذهنم بر جای مانده است. دبستانی که نمی دانم چرا هر وقت آن را می بینم دلم می گیرد. هیاهوی بچه های دهه ۶۰ در خاطرم جان می گیرد و آن وقت دلتنگ تر از همیشه می شوم و از شما چه پنهان گریه ام می گیرد.روزهای خوب کودکی ام را در جای جای آن، در راهرو کوچکی که آن وقتها برایم بزرگترین راهرو دنیا بود، در کلاس های دم کرده آن،در میز و نیمکت های چوبی و جاکتابی های سه تایی آن و در حیاط سنگی و سیمانی آن جستجو می کنم.

دبستان من اما مدتی است که متروکه شده و من این را نمی دانستم. امروز که قدم داخل آن آن هم بعد از حدود سی سال گذاشتم، دلم هری پایین ریخت. درها کنده شده بودند، کلاس ها پر از آشغال و خرت و پرت،  از یکی از کلاس ها سگی به یکبار بیرون آمد و به بیرون فرار کرد،فضای غمباری بر کلاس ها و سالن و دفتر قدیمی آن حاکم شده بود. هنوز  بر در و دیوار می شد کارهایی که بچه ها انجام داده بودند مثل نقاشی، شعر، روزنامه دیواری و ... را دید و این غصه مرا بیشتر می کرد.

با دیدن یک چیزی در گوشه یکی از کلاس ها خیلی خوشحال شدم. همیشه آرزو داشتم یکی از آن میز و نیمکت های چوبی قدیمی- در حال انقراض- گیرم می آمد تا آن را به خانه بیاورم و من که می دانستم این میز و نیمکت به زودی سر از زباله دانی در خواهد آورد آنها را برداشتم و با خودم به خانه آوردم تا کنار کتابخانه کوچکم بگذارم. یادم می آید آن زمان که هر کار می کردیم نمی توانستیم مانع ریختن جوهر مرکب روی میز شویم و علیرغم دقت زیاد، یکباره دستمان به شیشه جوهر می خورد و ...

حالا من یک میز و نیمکت قدیمی دارم که روی آن می نشینم و در خیالاتم دنبال آن گربه ای می گردم که  در کتاب فارسی اول دبستان به دنبال یک کلاف نخ بازیگوشی می کرد. یاد آن روزها بخیر



تاريخ : شنبه 27 اسفند1390 | | نویسنده : ح - برخورداری پور

  ایــن عکــــــس را در رفســــــــــنجــــــان گرفتـــــــــــــم



  • خانه دوستی
  • قالب بلاگ اسکای