تاريخ : دوشنبه ۷ اردیبهشت۱۳۹۴ | | نویسنده : ح - برخورداری پور
مُرد...

مادر بزرگم را می گویم

و با رفتنش خیلی چیزها را با خود به زیر خاک برد

مثل« برکت»، چیزی که این روزها هر روز کم و کم تر می شود

و از همه مهم تر

دعاهایی که همیشه بدرقه راهمان می کرد

حیف...



تاريخ : سه شنبه ۲۵ فروردین۱۳۹۴ | | نویسنده : ح - برخورداری پور
خلوتی می طلبم به اندازه همه سالهایی که از دستم رها شده است. خلوتی همچون گوشه یک اطاق قدیمی، مثل اطاق آبی سهراب سپهری. « اطاق ساده و پاکی است. برای فکر کردن چه ابعاد ساده ای دارد»

خلوتی می طلبم تا در آن، همه آرزوهای دست نیافته ام را در لابلای کتابهایی جستجو کنم که چقدر به من نزدیک بودند و من چقدر از آنها دور...

خلوتی می طلبم و مجالی. مجالی که کمتر دست می دهد. خلوتی که در آن بنشینم. فقط و فقط بخوانم و بنویسم... بخوانم و بنویسم... بخوانم و بنویسم...

مشقی می طلبم و دواتی تا خط خطی کنم همه آزوهایم را و بنویسم:

« صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را     که سر به کوه و بیابان تو داده ای ما را»

سازی می طلبم و سه تاری. زخمه بر زخم دلش بگذارم و بنوازم:

شبی که آواز نی تو شنیدم   چو آهوی تشنه پی تو دویدم

دوان دوان تا لب چشمه رسیدم  نشانه ای از نی و نغمه ندیدم

تو ای پری کجایی   که رخ نمی نمایی

کو خلوتی؟ کو مجالی؟

 

 



تاريخ : دوشنبه ۱۷ فروردین۱۳۹۴ | | نویسنده : ح - برخورداری پور
مباد که امسال هم مثل سالهای دیگرم باشد.



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه ۲۵ اسفند۱۳۹۳ | | نویسنده : ح - برخورداری پور
تعطیلات پیش رو فرصت خوبی است برای رهایی موقت از یک تکرار 365 روزه. از همه تلخ و شیرین هایی که 16 سال است با آنها کنار آمده ام. انبوهی از خبرهای ریز و درشت. به در بخور و به در نخور. گزارش های ریز و درشت، به در بخور و به درد نخور ، آگهی های فراوان، به درد بخور و به درد نخور ...

16 سال است قلم در دستم است. می نویسم و می نویسم. در شادی ها و غم های مردم شریکم. با درج خبرهای خوب، حالم خوب می شود و با نوشتن خبرهای بد...

اما با همه این تفاصیل، نوشتن را دوست دارم. قلم این یار همیشگی ام را دوست دارم. کارم تکراری است اما نوشته هایم نه. من یک نویسنده ام، من یک خبرنگارم که با قلمم به استقبال بهار می روم...



تاريخ : یکشنبه ۲۳ آذر۱۳۹۳ | | نویسنده : ح - برخورداری پور
بهار به بهار 
در معبر ارديبهشت 
سراغت را از بنفشه هاي وحشي گرفتم
و ميان شکوفه هاي نارنج
در جستجويت بودم 
در پائيز يافتمت 
تنها شکوفه ي جهان
که در پائيز روييدي

سید علی صالحی



تاريخ : سه شنبه ۱ مهر۱۳۹۳ | | نویسنده : ح - برخورداری پور
عجیب است؛

 

دبستان پسرم شروع می شود

دل من می گیرد...



تاريخ : سه شنبه ۳۰ اردیبهشت۱۳۹۳ | | نویسنده : ح - برخورداری پور
عجیب است؛

دبستان پسرم تعطیل می شود

دل من می گیرد...



تاريخ : شنبه ۲۰ اردیبهشت۱۳۹۳ | | نویسنده : ح - برخورداری پور
می گفت برای انجام کاری از رفسنجان به کرمان رفته بودم. در یکی از خیابانهای کرمان یک مرتبه یک عابر پیاده جلوی پایم سبز شد، پایم را محکم روی پدال ترمز گذاشتم اما دیر شده بود و در مقابل چشمان وحشت زده ام دیدم که عابر پیاده که مردی میانسال به نظر می رسید در هوا بلند شد و چند متر آن طرف تر درست مقابل جدول کنار خیابان بر زمین افتاد. 

یک مرتبه  خیلی سریع همه آن چه را که احتمال می دادم باید به خاطر این تصادف از سر بگذرانم از نظرم گذشت. مردن عابر پیاده مکافات خاص خودش را داشت و تازه اگر زنده هم می ماند آمدن افسر و کشیدن کروکی و  انتقال ماشین به پارکینگ و هزینه دوا و درمان مرد عابر تا ریال آخر و خلاصه هر روز فاصله صد کیلومتری رفسنجان و کرمان را طی کردن و...

از ماشین پیاده شدم. قیافه و سر و وضع مرد مجروح وانمود می کرد که از آن کسانی است که فقط منتظرند تا چنین اتفاقی برایشان رخ دهد تا آن وقت طرف را درست و حسابی پیاده کنند.

نگاهی به او انداختم. سر و صورتش خون آلود بود اما خوشبختانه به نظر می رسید به طرز معجزه آسایی از مرگ نجات یافته است.

چند نفر که دور و برمان جمع شده بودند حرف از افسر و تماس با پلیس و اورژانس می زدند اما او در کمال تعجب گفت: لازم نیست،من طوریم نشده، رضایت می دهم تا این بنده ی خدا برود! 

مردم که از دور و برمان متفرق شدند به او گفتم: « آخه برادر من این طور که نمی شود، برویم بیمارستان،
هزینه ای پولی، چیزی..»

گفت: من خودم می روم بیمارستان و  محض اطمینان عکسی می گیرم و این زخم ها رو هم پانسمان می کنم...فقط ...فقط...

گفتم: فقط چی؟

گفت: من کارگر سر گذر هستم و داشتم می رفتم سر کار، با این وضع دیگر چند روز سر کار هم نمی توانم بروم فقط پول یک کیلو گوشت به من بده که من ظهر دست خالی به خانه  نروم...

و من فهمیدم هنوز در دنیای خدا هستند کسانی که واژه «انسانیت» در قاموسشان معنای خود را از دست نداده و کسوت زیبای «مردی و مردانگی» برازنده قامت هر چند فقیرانه شان است.




تاريخ : یکشنبه ۶ بهمن۱۳۹۲ | | نویسنده : ح - برخورداری پور

از دیدن مردم تقریباً زیادی که در محل جمع شده بودند می شد حدس زد که حادثه ای رخ داده است. جلوتر رفتم تا ببینم چه خبر است. یک خودرو پراید را دیدم که قسمت جلو آن درست و حسابی تو رفته بود و شیشه آن هم خرد شده بود. جمعیت را شکافتم و نزدیک تر رفتم حالا دیگر می توانستم صدای ناله و فریاد فردی را بشنوم که به نظر می رسید همان خودرو پراید با او برخورد کرده است دقیق تر که شدم دیدم زنی است که کف خیابان ولو شده و از شدت درد ناله می کند، به مجرد این که دیدم فرد مجروح، زنی است که حتی توانایی کشیدن روسری خود به سرش را هم ندارد سریع عقب گرد کردم. برای انجام کاری آمده بودم به یک بانک که از قضا درست مقابل همان بانک تصادف شده بود. وارد بانک شدم و پس از گرفتن نوبت، روی صندلی انتظار نشستم. اما نگاهم به محلی بود که مردم لحظه به لحظه در آنجا بیشتر جمع می شدند. حیرت آور بود! جمعیت حاضر که قریب به اتفاق آنها مرد هم بودند از بالای سر زن مجروح، تکان نمی خوردند، با خود گفتم آیا اگر این زن، مادر یا خواهر یکی از همین کسانی بود که بالای سرش ایستاده اند، آن شخص چه حس و حالی می توانست داشته باشد؟ مگر زنی که روی زمین ولو شده و از شدت درد ناله می کند، دیدن دارد؟ در همین حین، زنی که از آن حوالی می گذشت تا دید قضیه از چه قرار است رو به جمعیت کرد و مردانه تشر زد:

« شما اینجا ایستاده اید که چی ببینید؟ بروید کنار، والله قباحت داره...!

جمعیت متفرق شدند، لحظاتی بعد ماشین اورژانس هم رسید و زن مجروح را بعد از مداوای اولیه، به بیمارستان منتقل کرد. کار من هم در بانک تمام شد و سوار بر ماشین به سوی محل کارم برگشتم. پشت چراغ قرمز توقف کردم. بر روی شیشه عقب خودرویی که جلوی من و پشت چراغ توقف کرده بود جمله ای جلب توجه می کرد:

« در شهر ما، غیرت عباس، حرف اول است»

هنوز در فکر آن زن افتاده بر زمین، چادر افتاده از سرش، روسری به کنار رفته اش و مردمی هستم که ...  



تاريخ : پنجشنبه ۲۱ آذر۱۳۹۲ | | نویسنده : ح - برخورداری پور

زندگی در رویا

زندگی کردن در رویا گاه چه زیبا و گاه چه دست نیافتنی است...

  راه رفتن در زیر باران، بی واهمه ی خیس شدن، بی دغدغه ی این که چتری با خود برداشته ام یا نه!

 رویاهای انسان، گاه چه معصومیت کودکانه ای به خود می گیرند، مثل گرفتن قاصدکی در دست و یکباره فوت کردن به همه ی زندگی آن و تمام...

نشستن در کنار جوی آبی که سنگی بزرگ در مسیرش قرار گرفته است. دیدن آب تلنبار شده ای که در پشت این سنگ جمع شده و از بالای آن سر ریز کرده است. صدای پای آب چه زیباتر می شود آن وقت...

راه رفتن در میان یک آغل گوسفند چه مضحک می نماید گاهی، اما همه ی نامطبوعی ها هم باب طبعت می شوند وقتی دستی بر پشت گوسنفندان بزرگ و کوچکی می کشی که سعی دارند از مقابلت فرارکنند.

بالا رفتن از یک کوه و نشستن بر  بلندای آن و از فراز، فرود را نگریستن.

دویدن در گندمزاری بی انتها و همه ی غم های دنیا را خندیدن و خندیدن و خندیدن... بی آن که کسی  انتظارت را بکشد. محو شدن در سروری بی انتها

زندگی کردن در رویا گاه چه زیبا و گاه چه دست نیافتنی است...



  • خانه دوستی
  • قالب بلاگ اسکای