تاريخ : سه شنبه 1 مهر1393 | | نویسنده : ح - برخورداری پور
عجیب است؛

 

دبستان پسرم شروع می شود

دل من می گیرد...



تاريخ : سه شنبه 30 اردیبهشت1393 | | نویسنده : ح - برخورداری پور
عجیب است؛

دبستان پسرم تعطیل می شود

دل من می گیرد...



تاريخ : شنبه 20 اردیبهشت1393 | | نویسنده : ح - برخورداری پور
می گفت برای انجام کاری از رفسنجان به کرمان رفته بودم. در یکی از خیابانهای کرمان یک مرتبه یک عابر پیاده جلوی پایم سبز شد، پایم را محکم روی پدال ترمز گذاشتم اما دیر شده بود و در مقابل چشمان وحشت زده ام دیدم که عابر پیاده که مردی میانسال به نظر می رسید در هوا بلند شد و چند متر آن طرف تر درست مقابل جدول کنار خیابان بر زمین افتاد. 

یک مرتبه  خیلی سریع همه آن چه را که احتمال می دادم باید به خاطر این تصادف از سر بگذرانم از نظرم گذشت. مردن عابر پیاده مکافات خاص خودش را داشت و تازه اگر زنده هم می ماند آمدن افسر و کشیدن کروکی و  انتقال ماشین به پارکینگ و هزینه دوا و درمان مرد عابر تا ریال آخر و خلاصه هر روز فاصله صد کیلومتری رفسنجان و کرمان را طی کردن و...

از ماشین پیاده شدم. قیافه و سر و وضع مرد مجروح وانمود می کرد که از آن کسانی است که فقط منتظرند تا چنین اتفاقی برایشان رخ دهد تا آن وقت طرف را درست و حسابی پیاده کنند.

نگاهی به او انداختم. سر و صورتش خون آلود بود اما خوشبختانه به نظر می رسید به طرز معجزه آسایی از مرگ نجات یافته است.

چند نفر که دور و برمان جمع شده بودند حرف از افسر و تماس با پلیس و اورژانس می زدند اما او در کمال تعجب گفت: لازم نیست،من طوریم نشده، رضایت می دهم تا این بنده ی خدا برود! 

مردم که از دور و برمان متفرق شدند به او گفتم: « آخه برادر من این طور که نمی شود، برویم بیمارستان،
هزینه ای پولی، چیزی..»

گفت: من خودم می روم بیمارستان و  محض اطمینان عکسی می گیرم و این زخم ها رو هم پانسمان می کنم...فقط ...فقط...

گفتم: فقط چی؟

گفت: من کارگر سر گذر هستم و داشتم می رفتم سر کار، با این وضع دیگر چند روز سر کار هم نمی توانم بروم فقط پول یک کیلو گوشت به من بده که من ظهر دست خالی به خانه  نروم...

و من فهمیدم هنوز در دنیای خدا هستند کسانی که واژه «انسانیت» در قاموسشان معنای خود را از دست نداده و کسوت زیبای «مردی و مردانگی» برازنده قامت هر چند فقیرانه شان است.




تاريخ : یکشنبه 6 بهمن1392 | | نویسنده : ح - برخورداری پور

از دیدن مردم تقریباً زیادی که در محل جمع شده بودند می شد حدس زد که حادثه ای رخ داده است. جلوتر رفتم تا ببینم چه خبر است. یک خودرو پراید را دیدم که قسمت جلو آن درست و حسابی تو رفته بود و شیشه آن هم خرد شده بود. جمعیت را شکافتم و نزدیک تر رفتم حالا دیگر می توانستم صدای ناله و فریاد فردی را بشنوم که به نظر می رسید همان خودرو پراید با او برخورد کرده است دقیق تر که شدم دیدم زنی است که کف خیابان ولو شده و از شدت درد ناله می کند، به مجرد این که دیدم فرد مجروح، زنی است که حتی توانایی کشیدن روسری خود به سرش را هم ندارد سریع عقب گرد کردم. برای انجام کاری آمده بودم به یک بانک که از قضا درست مقابل همان بانک تصادف شده بود. وارد بانک شدم و پس از گرفتن نوبت، روی صندلی انتظار نشستم. اما نگاهم به محلی بود که مردم لحظه به لحظه در آنجا بیشتر جمع می شدند. حیرت آور بود! جمعیت حاضر که قریب به اتفاق آنها مرد هم بودند از بالای سر زن مجروح، تکان نمی خوردند، با خود گفتم آیا اگر این زن، مادر یا خواهر یکی از همین کسانی بود که بالای سرش ایستاده اند، آن شخص چه حس و حالی می توانست داشته باشد؟ مگر زنی که روی زمین ولو شده و از شدت درد ناله می کند، دیدن دارد؟ در همین حین، زنی که از آن حوالی می گذشت تا دید قضیه از چه قرار است رو به جمعیت کرد و مردانه تشر زد:

« شما اینجا ایستاده اید که چی ببینید؟ بروید کنار، والله قباحت داره...!

جمعیت متفرق شدند، لحظاتی بعد ماشین اورژانس هم رسید و زن مجروح را بعد از مداوای اولیه، به بیمارستان منتقل کرد. کار من هم در بانک تمام شد و سوار بر ماشین به سوی محل کارم برگشتم. پشت چراغ قرمز توقف کردم. بر روی شیشه عقب خودرویی که جلوی من و پشت چراغ توقف کرده بود جمله ای جلب توجه می کرد:

« در شهر ما، غیرت عباس، حرف اول است»

هنوز در فکر آن زن افتاده بر زمین، چادر افتاده از سرش، روسری به کنار رفته اش و مردمی هستم که ...  



تاريخ : پنجشنبه 21 آذر1392 | | نویسنده : ح - برخورداری پور

زندگی در رویا

زندگی کردن در رویا گاه چه زیبا و گاه چه دست نیافتنی است...

  راه رفتن در زیر باران، بی واهمه ی خیس شدن، بی دغدغه ی این که چتری با خود برداشته ام یا نه!

 رویاهای انسان، گاه چه معصومیت کودکانه ای به خود می گیرند، مثل گرفتن قاصدکی در دست و یکباره فوت کردن به همه ی زندگی آن و تمام...

نشستن در کنار جوی آبی که سنگی بزرگ در مسیرش قرار گرفته است. دیدن آب تلنبار شده ای که در پشت این سنگ جمع شده و از بالای آن سر ریز کرده است. صدای پای آب چه زیباتر می شود آن وقت...

راه رفتن در میان یک آغل گوسفند چه مضحک می نماید گاهی، اما همه ی نامطبوعی ها هم باب طبعت می شوند وقتی دستی بر پشت گوسنفندان بزرگ و کوچکی می کشی که سعی دارند از مقابلت فرارکنند.

بالا رفتن از یک کوه و نشستن بر  بلندای آن و از فراز، فرود را نگریستن.

دویدن در گندمزاری بی انتها و همه ی غم های دنیا را خندیدن و خندیدن و خندیدن... بی آن که کسی  انتظارت را بکشد. محو شدن در سروری بی انتها

زندگی کردن در رویا گاه چه زیبا و گاه چه دست نیافتنی است...



تاريخ : جمعه 7 تیر1392 | | نویسنده : ح - برخورداری پور

نمایشگاه کتاب رفسنجان جدای از یک رخداد خوب فرهنگی که در رفسنجان اتفاق افتاد، برای من از منظر دیگری هم قابل توجه بود و آن، دیدار با استاد هوشنگ مرادی کرمانی بود. نویسنده ای که با داستانهای بی تکلف، ساده و بی پیرایه خود، همیشه نه تنها برای من، بلکه برای امثال من که نوع نوشتن صادقانه او را دوست داشته ایم، شیرین و جذاب بوده است. وقتی که در نمایشگاه استاد را دیدم نمی دانم چرا یکباره همه غم ها و رنج ها و مرارتهایی که در کتاب« شما که غریبه نیستید» او خوانده بودم جلوی چشمم زنده شد و از شما چه پنهان، بغضی ناخواسته گلویم را گرفت. کتابی که در واقع، سرگذشت زندگی پر فراز و نشیب خود « هوشو» و یا به عبارتی هوشنگ مرادی کرمانی است. به هرحال فرصتی دست داد تا ما با افتخار هر چه تمام، استاد را از نزدیک ببینیم و در آنجا این کتاب را استاد برای همسرم، کتاب « قصه های مجید» را برای پسرم و کتاب «تنور» را برای خودم امضا کرد و ما امروز خوشحالیم که در کتابخانه خود سه کتاب ارزشمند را داریم که یکی از مفاخر ایران زمین و دیار کریمان آن را برایمان امضا کرده است. نویسنده چیره دستی که بسیاری از کتاب هایش به زبانهای خارجی نیز ترجمه شده تا غربی ها نیز طعم توت های ترش و شیرین سیرچ را، خنکی رودخانه های زلالش را، صدای بره ها و بزغاله های بازیگوش زادگاه کودکی اش و خلاصه خیلی چیزهای دیگر را در سطر سطر نوشته های او احساس کرده و در یک کلام به میهمانی سادگی، صفا و صمیمیتی بروند که حد و مرزی برای آن در دنیا نمی توان قائل شد. 



تاريخ : پنجشنبه 23 آذر1391 | | نویسنده : ح - برخورداری پور

سلام به همه دوستان و عزیزان بزرگوار. تشکر از همه کسانی که لطف کرده و در نبود و به عبارتی تنبلی بنده به من و دلنوشته هایم سر زده اند.

به همه شما ارادت دارم و لطفتان را می ستایم. گرفتاری ها مانع از این است که دستی به سر و روی وبلاگم بکشم و حال و هوایی به آن بدهم. خدا بخواهد در حال انجام کاری هستم که خیلی وقت پیشتر از اینها می بایست انجامش می دادم. محتاج دعای خیرتان هستم.دوستتان دارم به اندازه ستاره های شب های کویر شهرم.



تاريخ : جمعه 10 شهریور1391 | | نویسنده : ح - برخورداری پور
معده هایی که از علف سیاه "بدبینی" پر شده اند

و نشخوار واژه هایی یاوه و مهمل:

" دنیا چهار نعل به سوی پیشرفت می تازد و ما هوز درگیر آخوندها و ملاهاییم، تا مبادا ض ضالین را کم کشیده باشیم، مبادا فراموش کنیم که قدم به مستراح که می گذاریم خدای ناکرده... با پای راست وارد شویم"

نشخوار واژگانی که با آب دهن " تمسخر" آغشته گشته اند:

" احمدی نژاد"

و " جنتی" که هرگز نمی میرد

"مرغ"

کیلویی "سه هزار میلیارد"...

" اختلاس"

"گرانی"

"فساد"

  و این آخری ها:

" جنبش عدم تعهد" با چند کشور در پیتی

" بی خاصیت" و یک " تهران تعطیل"

بی خیال آنهایی که رفتند و زمزمه کردند:

" ما برای این که ایران، کشور شیران شود، خون دلها خورده ایم، رنج دوران برده ایم"

ای بی انصاف ها...




تاريخ : یکشنبه 21 خرداد1391 | | نویسنده : ح - برخورداری پور
  تازگی ها رئیس پایگاه روستا شده. هر وقت من و چند تا دیگر از بچه ها را تو مسجد می بینه می گه: بیاین کمک بدید تا سر و سامونی به پایگاه بدیم... می بینم دست تنهاست به بچه ها می گم بیایید بریم هر کدوم یه گوشه از کار رو بگیریم گناه داره طفلک! و می رویم...

بعد از موافقت ما و طی یک ضرب الاجل دو دقیقه ای من می شوم مسوول فرهنگی و تبلیغی و از این جور چیزها. یکی می شه مسوول تربیت بدنی پایگاه، یکی معاونت انسانی و ...  می نشینیم و صحبت می کنیم که هر کسی چکار بکنه.

شب که به خانه بر می گردم می نشینم و با خودم فکر می کنم:

...حالا که رفتی عضو پایگاه شدی اومدی و تقی به توقی خورد و جنگی در گرفت و گفتند بیایید برید جبهه. می ری یا نه؟ اگر نری که مردم می گن این که خیر سرش بسیجی این مملکته نمی ره تکلیف ما معلومه. حالا اومدی و رفتی، چطور از دلت می آد زن و بچه ت رو بذاری و بری و از همه مهم تر اگر رفتی و زدند یک تیری، توپی، خمپاره ای تو سرت و کشتنت چی؟!

خیالات برم می دارد... سعی می کنم از این فکرهای احمقانه خارج شوم. در همین حال نگاهم می افته به عکس روی دیوارش که داره از توی قاب با اون چشمای قشنگی که هیچ وقت از نگاه کردن بهشون خسته نمی شم بهم نگاه می کنه. مثل این که داره به من و به افکارم و بزدلی ام می خنده، مثل این که داره می گه« بچه! برو کشکت رو بساب!جبهه رفتن و شهید شدن نه کار تویه نه کار بزرگتر از تو که ادعاش می شه، جبهه رفتن و جون دادن و تن، سپر گلوله و خمپاره کردن، مرد می خواد که تو و امثال تو نیستید...»

و درست می گوید: رفتن و سر دادن مرد می خواهد، مردی مثل حاج ابراهیم که گلوله توپ در نزدیکش به زمین خورد سر او اما به آسمان رفت. 

همسر حاج همت می گفت :
خدا چشمان ابراهیم رو با قابش از ما گرفت ...



تاريخ : چهارشنبه 10 خرداد1391 | | نویسنده : ح - برخورداری پور
نگاهی به قناری تنهایم می اندازم که گوشه ای از قفسش کز کزده است. به نظر می رسد حال و حوصله خواندن ندارد. ظرف آبی را که مخصوص آب تنی کردنش است بر می دارم و آن را پر از آب خنک و زلال می کنم. درب قفس را باز می کنم و آن را داخل قفس می گذارم. از روی چوب پایین می آید. اول نوکش را به آرامی داخل آب می زند و بعد پرهایش را و کمی بعد...

قیافه خیس آبش دیدنی است. قفس را نزدیک پنجره می برم تا از نور ملایم آفتاب پشت پنجره لذت ببرد. شروع به آراستن پرهایش می کند. قفسش را هم تمیز می کنم، آن را به کلی فراموش کرده بودم و نمی دانستم این قدر آلوده است. قناری تنهای من چقدر سر حال به نظر می رسد و سبک!

آلودگی یکسال گناهان کوچک و بزرگ اذیتم می کند. احساس بی قراری می کنم. خودم را محتاج آبی سرد و زلال می بینم تا تن به خنکای آن بسپارم و ایام اعتکاف همان چیزی است که من این روزها بی صبرانه به انتظارش نشسته ام تا در گوشه دنج آن، بر همه تظلم هایی که به خودم و نفس خودم کرده ام اشک بریزم و بخشش آنها را از خدای خودم درخواست نمایم. اعتکاف برای من همان نور تابیده شده از پنجره لطف و عنایت خداست که من به انتظار تابش آن نشسته ام.



  • خانه دوستی
  • قالب بلاگ اسکای